انواع کمک به یکدیگر!


همینطوری، صرفاً جهت خنده! بدون قصد و غرض و اقدام علیه امنیت ملی و تشویش اذهان عمومی. حس و حال و وقت نوشتن نبود، گفتیم عکس بذاریم!
منبع : یک ایمیل که دو سال پیش گرفتم!


همینطوری، صرفاً جهت خنده! بدون قصد و غرض و اقدام علیه امنیت ملی و تشویش اذهان عمومی. حس و حال و وقت نوشتن نبود، گفتیم عکس بذاریم!
منبع : یک ایمیل که دو سال پیش گرفتم!
همین چند ساعت پیش متوجه شدم همین چهار روز پیش تولد وبلاگ بوده! تف به این مملکت که آدم در آن روز تولد وبلاگش را یاد میرود! نه مراسمی، نه کیک تولدی، نه شمعی، نه پروانهای، نه یک همایش جمعوجور در برج میلاد! هیچی به هیچی! بگذریم اصلاً، همینقدر بدانید که پاپیون سه سالگیاش را تمام کرد و وارد چهارمین سال شد! بله، به همین راحتی و سادگی اینجا وارد چهارمین سال شد.
آدم وقتی دچار یأس فلسفی میشود نتیجهاش همین میشود. همه چیز از یادش میرود! یأس فلسفی که شوخی نیست. همین یأس فلسفی گاومیش را هم از پا در میآورد، چه برسد به آدمیزاد که در بدترین حالتش هم یک اپسیلون بیشتر از گاومیش عقل و شعور دارد! البته استثنا هم دارد خب! این روزها خیلی راحت روزی یکی دو ساعت دپ میزنم! خدا را شکر تا قبل از کشیده شدن قضیه به جاهای باریک خطر رفع میشود و به حالت عادی بر میگردم. قبلاً هم این مرض دپ شدن را داشتم ولی زود خوب میشدم و به زندگی عادی برمیگشتم اما الان روزی یکی دو ساعت میافتم وسط یأس فلسفی و پوچی و بیرون بیا هم نیستم! بدبختی وقتی هم میگیرد دیگر ول نمیکند! کم کم دارد تبدیل به عادت ماهانه میشود! خدا رحم کند!
سال نو بر همگی شما فرخنده باد.
به امید روزهای سبز، زندگی بهتر و سالی پر از شادی
صبح رفتم بانک. ملت به صورت دستهجمعی حمله کرده بودند، همان کاری که قرنها پیش مغولها با ما کردند، مردم داشتند با بانک میکردند! از در و دیوار و صندلی و آبسردکن، آدمیزاد آویزان بود. نوبت گرفتم، نوشته بود ۲۵۰ نفر در انتظار! کارمندهای بانک هم مثل لاکپشتهایی که هزار سال عمر کردهاند و صد سال است نان نخوردهاند کار میکردند، بسیار ریلکس و آرام و یواش! برگهی نوبت را گذاشتم توی جیبم و رفتم سلمونی تا این موهای سرم که این روزها روی مرحوم میرزاکوچکخان جنگلی را کم کرده را بزنم! آرایشگاه از جمعیت پر بود! بیخیال مو کوتاه کردن شدم! وقت گرفتم برای شب. برگشتم به سمت بانک. همینطور پیاده روی کردم تا به پل حکیم رسیدم. فیش نوبت را از توی جیبم درآوردم، همان لحظه باد و طوفان شروع شد، چنان وزید که فیش نوبت بانک را برد توی آسمانها! هر چه پریدم و دویدم به هیچجا نرسیدم!! برگهی نوبت مثل قرقی شده بود، چنان تند و تیز رفت که فکر نکنم تا ابدالدهر روی زمین فرود بیاید. فکر کنم با آن سرعت تا الان به سمت ماوراءالنهر و دیوار چین رسیده باشد! خدا لعنتش کند.
بیخیال بانک شدم، رفتم توی صف عابربانک! صف بسیار دراز بود! معذرت میخواهم، طولانی بود! همه مثل زالو افتاده بودند به جان عابربانک تا پولهایش را مثل زالو بمکند! من هم یکی از آنها! یک خانمی آن جلو دم دستگاه ایستاده بود و ۱۰ تا کارت توی دستش بود و یکی یکی موجودی میگرفت و از این میریخت توی اون و از اون میریخت توی اون یکی و وسط کار هم قبض تلفن پرداخت میکرد! حوصلهی همه را به سر آورده بود. رسماً اعصاب همه را گهی کرده بود ولی همه مثل آمریکا شده بودند و هیچ غلطی نمیکردند! آخر سر شاکی شدم، رفتم سمت طرف و گفتم که معذرت میخوام، هر نوبتی که دارید فقط برای استفاده از یک کارته و برای استفاده از کارت بعدی دوباره باید نوبت بایستید! جواب حرف محترمانه را با فحش و فضیحت داد! یکی دیگر آمد حرف دل همه را زد که چرا شعور استفاده از عابربانک را ندارید؟ همه داشتند دق دلیهایشان را خالی میکردند! بیخیال صف عابربانک شدم.
رفتهام توی پارکینگ! فیش نیروی انتظامی که نشان میدهد گواهینامهام در راه است را برداشتم تا اگر گیر دادند یک جوری ثابت کنم که گواهینامه دارم! هر چند رانندگیام که از شوماخر به ارث بردهام به خوبی نشان میدهد گواهینامه دارم و نیازی به این کاغذپارههای بیارزش ندارم!! شروع کردم به گاز دادن و پشت چراغ قرمز ایستادم. یک ماشین پشت سرم، بیدلیل بوق میزند! باز دوباره بوق میزند. ۱۰۰ ثانیه مانده تا چراغ سبز شود و باز هم بوق میزند. دلم میخواهد بروم سمتش و دو تا فحش نثار خودش و این مملکت کنم تا از این به بعد شعور و عقلش برسد که پشت چراغ قرمز اینقدر بوق نزند. بیخیال میشوم! در برابر دیوانگان باید عاقلانه رفتار کرد! هر چقدر آرامتر باشم بهتر است. صدای ضبط را تا آخر بلند میکنم. حالا هر چقدر دلت میخواهد بوق بزن مرتیکهی فلان شده! خاک تو گور همهتان، آخرش از دست همهتان فرار میکنم. فرار میکنم به جایی که مردم از ترس گرانی، به شهروند و هایپراستار حمله نکنند و یکدیگر را به خاطر گوشت و نوشابه و چیپس و پفک جر ندهند. فرار میکنم به جایی که اینقدر حرف از سکه و دلار نباشد و اینقدر نالههای بیاعتراض نکنند. جایی که “ج.ا” نباشد.